صدر الدين محمد الشيرازي ( صدر المتألهين )

146

رسالهء سه اصل ( فارسى )

دل كه نبود با كه سازد انجمن * جان كه نبود با كه گويد كس سخن بسكه ديدم از فلك جور و محن * سير گشتم از وجود خويشتن دل گرفت از فرقت يار وطن * تا به كى بتوان بمحنت زيستن تا به كى بايد نشستن اين چنين * بى جمال گلرخان نازنين تا به كى باشد درين محنت سرا * تن زده خامش نشسته بىنوا ديده را بى روى ياران نور نه * سينه را بى ميگساران شور نه نه بدل در راحتى بى رويشان * نه بديده خواب بى ابرويشان اين چنين محروم در عالم مباد * بر دل كس اين چنين ماتم مباد كار كس هرگز چنين درهم نشد * كس چنين در دام غم محكم نشد در سيه روزى كسى چون من مباد * همچو من اندر جهان يكتن مباد دلفكارى اشكبارى بنده‌اى * بىقرارى بيدلى افگنده‌اى از وطن گم گشته محنت كشى * خاكسارى خسته مجنون وشى نه به بالينى سرى بى غم نهاد * نه به بستر ديده بى نم نهاد بس ستمها كز خسان بر وى رسيد * بس جفاها كز كسان ديد و شنيد در جهان از هر خسى خارى كشيد * از نگونساران چها ديد و شنيد بس جواهر كز سخن بر باد رفت * بس سخن كز خامشى از ياد رفت چون نسازد پردهاى غمگسار * چون نگريد از غم دل زار زار اى صبا بر خوان چنين و صد چنين * بر جوانان چمن زين مستكين پس بگو اى ماه رويان زمان * اى پرى رويان و اى شه زادگان هيچ بتوان خاطرى را شاد كرد * دلفكارى را زبند آزاد كرد